خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها
گفتگوي يك كودك يهودي با يك كودك فلسطيني

روزي روزگاري در فلسطين

ONCE UPON A TIME IN RAFAH

Jude boy: «My father told me that you Arabs are Evil Terrorist Animals!«

Muslim Arab boy: «My father told me Nothing! He was murdered by yours»

روزي روزگاري در رفح

كودك يهودي: «پدر من گفته كه شما عرب‌ها، حيواناتي تروريست و شيطان صفت هستيد!»

كودك فلسطيني: «پدر من هيچ‌چيز به من نگفت! او توسط پدر تو به قتل رسيده است»

در كنار سفارت عثماني (تركيه‌ي امروز – لازم بذكر است كه امپراطوري عثماني، حكومتي سني مذهب بود كه قبل از فروپاشي، تقريباً تمام كشورهاي عرب منطقه را تحت حكومت خود داشت) در تهران مسجدي بوده كه مامورين سفارت كه سني مذهب بوده‌اند در آن مسجد صبح‌ها نماز مي‎خوانده‌اند.

در اين مسجد يك شيخي هر روز صبح روضه حضرت زهرا (س) و اينكه خليفه دوم در را به پهلوي حضرت زهرا زد و… مي‎خوانده. يك كسي مي‎گويد من گفتم اينكه اين شيخ هر روز اين روضه را در اينجا مي‎خواند يك چيزي بايد باشد، آمدم و به او گفتم شيخنا، شما روضه ديگري بلد نيستيد بخوانيد هر روز صبح اين روضه را مي‎خوانيد؟ گفت چرا، گفتم پس چرا هر روز اين روضه را مي‎خواني؟ گفت من يك باني دارم روزي پنج ريال به من مي‎دهد مي‎گويد اين روضه را در اين مسجد بخوان من هم مي‎خوانم، گفتم مي‎شود اين بانيت را به من معرفي كني؟ گفت بله، يك دكاندار در همين خيابان است.

آن شخص مي‎رود با آن دكاندار رفاقت مي‎كند بعد مي‎گويد شما چطور شده كه هر روز در اين مسجد روضه حضرت زهرا (س) مي‎گويي بخوانند؟ مي‎گويد يك كسي روزي دو تومان به من مي‎دهد كه در اين مسجد روضه حضرت زهرا خوانده شود، من پانزده ريال آن را برمي‌دارم و پنج ريال را مي‎دهم به اين شيخ روضه بخواند.

بعد تعقيب مي‎كند ببيند كه باني اين روضه چه كسي است، معلوم مي‎شود روزي بيست و پنج تومان از سفارت انگليس مي‎دهند كه صبح‌ها روضه حضرت زهرا (س) در اين مسجد كه در كنار سفارت عثماني است خوانده شود و بازار جنگ شيعه و سني هر روز گرم باشد!

خاطرات آيت الله منتظرى جلد یک – صفحه 28

مؤمن زيرك است

سلطان محمد خدابنده كه مقر حكومتش، سلطانيه نزديك زنجان بوده است، به عللي زن خود را در يك جلسه سه‌طلاقه كرد. بعد پشيمان شد و خواست رجوع كند ولي فقهاي مذاهب چهارگانه گفتند كه چون سه‌طلاقه انجام گرفته است، پس بايد محلّل گرفت. يعني بايد شخص ديگري با او نكاح كند و سپس طلاق دهد و پس از پايان عدّه، شاه مي‌تواند دوباره زن را به نكاح خويش درآورد. ولي محلّل گرفتن برخلاف شؤون شاه بود و كار دشوار افتاد. سرانجام بعضي از وزرا پيشنهاد كردند كه شاه نظر و فتواي پيشواي شيعيان را نيز كه در آن زمان علامه‌ي حلي بود، جويا شود. شاه از او فتوي خواست و علامه پاسخ داد كه چون سه‌طلاق در يك جلسه تحقق نمي‌يابد، لذا نيازي به محلّل نيست و شاه مي‌تواند به زن خود بدون محلّل رجوع كند. ولي علماي مذاهب، اين فتوي را با حيرت تلقّي كردند و از علامه مطالبه‌ي دليل كردند. شاه، علامه را به ايران دعوت كرد و علامه هم پذيرفت و به ايران آمد و به شهر سلطانيه رسيد. وقتي وارد مجلس شاه شد، تمام علماي مذاهب نيز حضور داشتند.

علامه در حالي كه كفش خود را زير بغل گرفته بود، يكسر به طرف شاه رفت و در حريم شاه جلوس كرد.

دو عمل زننده‌ي وي – كفش را زير بغل گرفتن و در حريم شاه جلوس كردن – مورد اعتراض ديگران واقع شد.

علامه گفت: اما جلوس نزد شاه را به موجب روايتي از نبي اكرم (ص) كه فرمود: آنگاه كه وارد مجلسي شديد، هرجا خالي بود بنشينيد، انجام دادم و من چون به جز در حريم شاه محلي خالي نيافتم، لذا در آنجا نشستم. و اما به اين جهت كفش را با خود برداشتم كه شنيده‌ام در اين مجلس حنفيان حضور دارند. ترسيدم آنان نيز به پيشواي خود تأسي كنند. چه آنكه ابوحنيفه در مجلسي كفش‌هاي پيامبر (ص) را دزديد. به اين جهت كفش‌هاي خود را برداشتم تا خاطرم آسوده باشد. علماي حنفي كه در مجلس بودند برآشفتند و سخت به اعتراض پرداختند. گفتند: اصلاً ابوحنيفه در زمان پيامبر (ص) نبوده است تا كفش آن حضرت را بدزدد؛ او در نيمه‌ي دوم قرن اول هجري متولد شده و در سال 150 هجري نيز وفات كرده است. چگونه ممكن است او كفش پيامبر (ص) را دزديده باشد در صورتي كه زمان رسول الله (ص) را درك نكرده است؟

علامه گفت: آه من اشتباه كردم، و داستان مربوط به مالك است. علماي مالكي گفتند كه مالك نيز در زمان پيامبر نبوده است. علامه گفت: عجبا! باز هم اشتباه كردم، قضيه مربوط به شافعي است. علماي شافعي گفتند كه شافعي در سال 150 هجري متولد شده است. او نيز زمان رسول الله (ص) را درك نكرده است. چگونه ممكن است كه او سارق كفش‌هاي پيامبر (ص) بوده باشد؟ علامه كه خود را به مقصود نزديك مي‌ديد، يك بار ديگر نقش آدمي سخت فراموشكار را بازي كرد و گفت: آه معذرت مي‌خواهم. باز هم اشتباه كردم. اين احمد بن حنبل بوده است كه دست به اين كار ناروا زده و كفش‌هاي پيامبر (ص) را به سرقت برده است. اينك نوبت حنابله بود كه از خود دفاع كنند. آنان نيز گفتند كه اي علامه، احمد بن حنبل در سال 164 هجري متولد شده و اصلاً در زمان حيات پيامبر (ص) وجود نداشته است. چگونه ممكن است كه او كفش پيامبر (ص) را به سرقت برده باشد؟

آنگاه علامه پس از اينكه از همه اقرار گرفت كه پيشوايان آنها نه زمان حيات پيامبر (ص) را درك كرده و نه از اصحاب آن حضرت بوده‌اند و نه از آن حضرت درس گرفته‌اند، سر برداشت و گفت: با اين ترتيب، به چه دليل شما از اين اشخاص پيروي مي‌كنيد و سخن آنان را حجت مي‌دانيد؟ آيا پيامبر (ص) آنها را به اين مقام منصوب كرده است؟ راستي دليل شما بر وجود متابعت از اين افراد چيست؟ ولي ما، ما كه شيعه هستيم، از كسي پيروي مي‌كنيم كه از سنين طفوليت، از 6 سالگي تا آخرين لحظات زندگي پيامبر (ص) با او همراه بوده است و كسي است كه پيامبر (ص) درباره‌ي او فرمود: انا مدينة العلم و عليّ بابها، من شهر علم هستم و علي در ورودي اين شهر است.

ما براي به‌دست آوردن احكام، علاوه بر قرآن، به عترت و اهل بيت رسول (ص) مراجعه مي‌كنيم. و اين خود پيامبر (ص) است كه فرمود: من دو چيز گرانبها در ميان شما مي‌گذارم، يكي قرآن و ديگري عترت. ما به دستور پيامبر (ص) به اين دو پناهگاه پناه مي‌بريم و از اين دو مرجع احكام خود را مي‌گيريم. حال ببينيم نظر اهل بيت درباره‌ي مسأله‌اي كه مورد ابتلاي شاه است چيست؟ بنابر اين نظر اهل بيت اين است كه چون طلاق شاه در يك جلسه واقع شده است، يكي حساب مي‌شود و كلمه‌ي سه در سه‌تا كردن طلاق مؤثر نيست. بنابراين نيازي به محلّل ندارد.

شاه خدابنده شيعه شد و مدتي هم علامه را نزد خود نگاه داشت.

نقد و طرح انديشه‌ها در مباني اعتقادي
تأليف آيت الله سيد رضي شيرازي
صفحه 267

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.